تبليغاتX
دارالسلام -
شعر نو
 

پرنده شکسته بالی بودم درحسرت پرواز،ان زمان که احساس کردم اشتیاق پروازدرمن پیدامی کندوآن وقت که خواستم اوج بگیرم وتلافی کنم یک عمرنپریدن راآنچنان بال وپرم راشکستی تادیگرهوس پروازبه سرم نزند،نمی دانم چرا؟

کافی بودبه من می گفتی نه !اگرپروازی بودمقصرتوبودی واگرتو نبودی من هم نیست می شدم.طوری بالم شکست که دیگرامیدپروازم نیست،مقصرتویی،تویی که گفتی با منی وپشت وپناهم درحالی که نبودی ،تنهامن رادل خوش می کردی .

دیگر دلم رابه که خوش کنم؟؟؟

|+| نوشته شده توسط بزدل در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 
 
بالا