تبليغاتX
دارالسلام
شعر نو
 

تا به حال به این موضوع فکرکرده ای چگونه می توانم اندوه بزرگی که درگلودارم وبه واسطه اش هرلحظه بغض غریب درمن به اشک می نشیند رامهارکنم؟

حالا که تونیستی ، من باوجودهمه دغدغه هاو دلمشغولی های روزمره وباوجودخستگی باپیداکردن کوچک ترین فراغتی دل به صبوری کاغذها می بندم.

حالا که هرشب چشم به ستاره ها می دوزم ، می خواهم فریادبزنم ای ستاره مرامی شناسید؟آهای ستاره ای که درآن جاراحت نشسته ای مرامی بینی ؟

ازنوع بشرم. شناسنامه ای دارم که برخلاف شناسنامه تو چندبرگ است . اولش تولد وآخرش مرگ ودرمیانه راه دل سپردنی ووصلی وزایشی . گفتم ازنوع بشر.

نترس ستاره اگرچه حقیقت دارد ماآدمیان می آفرینیم ، می سازیم ، می کشیم وویران می کنیم ، بهبودمی بخشیم بعد ستیزازسرمی گیریم ، اشک می ریزیم ودروغ می گوییم ودراندک زمانی حقیقت را می ستاییم .

آری ستاره ! مگرنشنیده ای که اینجاعده ای ندارندتابگذرانند وعده ای داشته های خویش راذخیره می کنندبرای روز مبادا. . . مگرنشنیده ای که اینجاسرزمین دل های شکسته است ؟

مگرنگفته اند که تنها دلیل غم های مافاصله هایی است که بین قلب هایمان می افتد؟ مگرندیده ای اشک های آدم هایی که بخاطربی وفایی دیگران هرلحظه وهرلحظه مثل رودی جاری است ؟

مگربه تو نگفته اندکه اینجادراین سرزمین دیرزمانی ست که دیگرواژه هایی مانند دل به دل راه دارد به هیچ نمی ارزد؟

مگربه تو نگفته اند که سال های درازی است که راه بین قلب هامسدود است ؟

مگربه تو نگفته اند ماهمگی دربازی روزگاربازنده ایم چراکه هرروز بیشترمی کوشیم که تنها وتنهاترشویم ؟ ودراین اوضاع من نمی دانم چرا آشنای سال های دورم رادرازدحام این همه آدم گم کرده ام وهرچه چشم می چرخدبیشتربیشتراحساس غریبگی می کنم بیشتراحساس ترس وتنهایی درجانم رسوخ می کند.

حالا دیگرخواب ازچشم هایم فراری شده وتنها مونسم کاغذهای روی میزم است دلم برای مهربانی هایی که ندارم تنگ شده است وبرای آن آشنایی که مراازدنیای سکوت نجات بدهدمی تپد.

جوابم رابنویس پیش ازآن که بوی غریبگی بیشترازاین درجان ودلمان رخنه کند.

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــــــــــــــن ازعشـــــــــــــــــــــــــق بگـــــــــــــــــــــــــــــــــو . . . . . . . . . . . . . .

 

|+| نوشته شده توسط بزدل در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387  |
 

يكسال گذشت ديدی چه زودسال 86هم گذشت مثل برق وباد . . .

يك سال عمركمي نيست توي يكسال آدم مي تونه خيلي كارابكنه ، خيلي بلاهاسرش بياد، خيلي بي معرفتياببينه ،خيلي خوشي هاداشته باشه ، خيلي كساش بدنيابيان وخيلي كساشم بميرن مي بيني همه اين اتفاقا همه اين ماهها همه اين هفته ها همه اين روزها ، ساعتها ، دقيقه ها وثانيه ها يه سال وتشكيل ميدن بدونه اينكه خودت بدوني ويااينكه متوجه باشي يكسالت گذشته يكسال بزرگترشدي يكسال پيرترشدي ....

هرچقدرسعي مي كنم قشنگ بنويسم اميدواركننده بنويسم نميشه بزارخودم باشم من نمي تونم ادادربيارم بابا من ازعيدابدم مياد به كي بايدبگم نمي دونيدكه چقدرآخه سخته تاديروزبابهترين كسات سال ونو كني ولي ديگه اونانيستن چطوري طاقت بيارم وقتي كه يادم مياداگه الان بودبهم اولين نفري بودكه عيدي داده بود چطوري يادم بره وقتي روكه همه دورهم جمع ميشديم ومي گفتيم ومي خنديديم چطوري ازيادم ببرم كه ديگه نيست باخاطرات چندسالش چه كنم ؟؟؟؟

خداميدونه چه سال تلخي بود خيلي تلخ اونقدرسختي داشتيم كه يادمون رفت بابا پاييزه ، بابا زمستون اومده بابازندگي جريان داره ولي نداره بچه هادلم پره خيلي پرمي دونم دارم چرت مي نويسم

پس ديگه ادامه اش نميدم . . .

فقط ميگم همتونودوست دارم قده ستاره هاي آسمون كي ميدونه چندتاستاره توي آسمون هست ؟؟؟؟

 

شبيه دورترين شهربعداسكله ها

نوشته اند توراپشت خط فاصله ها

تو كي به آخراين متن بازمي گردي ؟

كي ازبهارخبرمی دهندچلچله ها؟

نوشتی عاشق "ده چشمه " ام كه درباران

هنوزبوي تورامی دهندسنبله ها

چهارهفته به ويرانگری‌ می انديشم

شبيه مردن شهری بدست زلزله ها

مچاله می شوم ومثل نامه اي ازبغض

مقدراست بميرم كنارباطله ها

نوشته اندكه ديگرتوبرنمی گردي

وزيراشك فرومي رونداسكله ها . . . .

عيد همتون مبارك

|+| نوشته شده توسط بزدل در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386  |
 

گفتم :اين روزها دل خيلی بهانه تورامی گيردهوای ديدن تورادارد.

گفت :می دانم همه چيزبهانه ای است برای شانه به شانه درحال وهوای باهم بودن،رفتن،نشستن وگريستن.

گفتم :چراگريه!رفتن ونشستن درست ! اماگريستن رانمی خواهم،نه!

گفت :برای حرمت نگاه ناگهان توبرای يك دل درياحرف نگفته.

گفتم :و برای هرآنچه كه گفتم وگفتم نشنيدی !

گفت :برای آنچه خواستم و بودی ،خواستی و نبودم و برای هرآنچه كه نمی دانم.

گفتم :درتمام اين سالها ،كه همه ازيادش برده بودند تو تنهاكسی هستی كه هستی !

گفت :دراين دلواپسی، عزيز دل، وقتی توهستی انگارهمه نيستند ،شب ازآن شبهاكه درعمرت كم ديده ای، دريا دريا ستاره!

 

|+| نوشته شده توسط بزدل در شنبه یازدهم اسفند 1386  |
 

هرچه تابحال شنيده اي ،قبول، ولي . . .

شاه ماهي تنگ بودن هم، بدنيست.

اگربداني . . .

ماهي هايی كه به دريامي رسند، ازافسردگي مي ميرند!!!

*

*

*

*

عاشق هايت رامثل كانال تلويزيون عوض مي كني و

باافتخارمي گويی:كه عشق برايت اين چنين است!

ومن مي خندم . . .

به برنامه هايی كه هيچ كدامشان ،به دردنمي خورند!!!

*

*

*

من اومدم دلم برای تک تکتون تنگ شده بود

|+| نوشته شده توسط بزدل در پنجشنبه دوم اسفند 1386  |
 حرف حساب

سلام ........

تصمیم دارم آپ ایندفعه ام اینجوری باشه که می خونیدش.

تکه های کوچیکی که بنظرم دنیای حرف دارن من که ازخوندنشون لذت بردم شمارونمی دونم.

منم مثل لارس شماره بندی می کنم بگیدکدوم قشنگتره لارس ببخش که ازت تقلب کردم........

1- انسان زاده شدتابه سرنوشتش خیانت کند.

2-هیچ کس قادرنیست ازخواسته هایش چشم پوشی کند،حتی اگرمواقعی پیش بیایدکه فکرکنددنیاودیگران قدرتمندترند،سِرکاراین است:تسلیم نشدن.

3-دریاراندیده ام امامی دانم مانندصحرااست:هرکس راکه به جنگش برودنابودمی کند...

4-اگرکسی ازمن چیزی می خواهددلیلش این است که هنوزدراین دنیاارزش دارم.(چه شعاری نه...)

5-هرکس شک به دل راه ندهد،بی لیاقت است چراکه بااطلاعاتهای کورکورانه اش مرتکب گناه تکبروغرورمی شود.رحمت بادبرکسانی که لحظات شک وتردیدراپشت سرمیگذارند.(بشدت اینوقبول دارم چون خودم خیلی شکاکم حتی به سایه امم شک دارم تقصیرمن نیست روزگاربامن این کاروکرده)

6-من ازدوچیزمی ترسم خداوند وخودم(فقط بروتوبحرش ...)

7-وقتی دربرداشت محصول تاخیربیفتدمیوه هامی پوسنداما وقتی درحل مسائل تاخیربیفتد، به رشدخودادامه میدهد.

8-مفهوم آزادی این بود:چیزی که دلش می خواست بدون توجه بنظردیگران.

9-خداونددعای کسانی رو که می خواهندنفرت راازخود دورکنند مستجاب می کند اماصدای کسانی راکه می خواهندازعشق بگریزند،نمی شنود.

10-گاهی اوقات لازم است باخداوندمبارزه کرد.

11-چقدرخوب که مرگی هم وجوددارد.

12-وقتی بلایابه پایان برسند، آثاری جاودان برجای می گذارند ولی باپایان یافتن افتخارات فقط خاطراتی بی فایده وپوچ باقی خواهدماند.

13-مصیبت تنبیه خداوندنیست بلکه دعوتی است به سوی نبرد.

وحرف آخر

درمیوه چینی بی گاه ،رویارانارس چیدند، وتردیدازرسیدگی پوسید.................

|+| نوشته شده توسط بزدل در جمعه بیست و سوم آذر 1386  |
 

خداوند نباید بگذارد ما باشقاوت قتل عام شویم.

خداوند قادرمطلق است ، اگراوخودش رابه انجام کارهایی که فقط ماآنها راخیرمی دانیم محدودکند ، دیگرنمی توانیم اورا

قادرمطلق بنامیم ، دراین صورت تنهابه بخشی ازعالم حکمرانی خواهدکرد وکسی قدرتمندترازاو وجودخواهد داشت و

کارهای اورانظارت و داوری خواهدکرد.اگرچنین باشد، من کسی راکه قدرتمندتراست ، ستایش خواهم کرد.

اگرخداوندقادرمطلق است پس چراازرنج ومحنت کسانی که اوراپرستش می کنند نمی کاهد؟؟؟

چرابجای اینکه به دشمنانش قدرت وافتخاربدهد، آنهارا سرکوب نمی کند؟؟؟

خدابایدجواب بدی ، تاجوابم وندی ولت نمی کنم...........................

|+| نوشته شده توسط بزدل در دوشنبه نوزدهم آذر 1386  |
 

شایدنوع بشربه سرنوشتش خیانت کردچون خداوندبه اونزدیک نبوداودردل مردم رویای عصری رانهاده بودکه درآن همه چیزممکن بودوسپس رفت تاخودش راباچیزهای دیگرمشغول کند.

دنیاخودش رادگرگون کرده بود،زندگی دشوارترشده بود، اماخداوندهیچ گاه بازنگشته بودتارویاهای انسانهارادگرگون سازد

|+| نوشته شده توسط بزدل در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386  |
 

همیشه ناامیدبود وانتظارمی کشید

که توی برگه های دفترش،قطارمی کشید

عبورلحظه ها،فضای گنگ ایستگاه وباز

صدای ساعتی که راس شش،هوارمی کشید

برای رسم شکل رفتنش،سه رنگ تیره داشت

وهی ازاین مدادهای کهنه،کارمی کشید

رسید ودیدروی سنگ مرمری نوشته اند:

کسی که ناامیدبود وانتظارمی کشید.

|+| نوشته شده توسط بزدل در جمعه دوم آذر 1386  |
 

فریادکشیدم ، فقط یک بار ، بعدقرن هاسکوت.اما گوش هاآنقدرکربودندکه فریادی راکه تاعرش خدارفت نشنیدند.

واژه هارابه غُل وزنجیرکشیدند ، کلمات راازچوبه دارآویختند ، مهرسکوت راباتمام قوابرلبهایم زدند ، دست برگلوی عشق نهادندوخفه اش کردند. آرزوهایم رابه آتش کشیدندوچشم هایم رابرتمام روشنایی ها بستند.بگذاربکشند ، بگذارآتش بزنند ، بگذارعشق رادرتمام دل هاخفه کنند.

|+| نوشته شده توسط بزدل در جمعه هجدهم آبان 1386  |
 

پرنده شکسته بالی بودم درحسرت پرواز،ان زمان که احساس کردم اشتیاق پروازدرمن پیدامی کندوآن وقت که خواستم اوج بگیرم وتلافی کنم یک عمرنپریدن راآنچنان بال وپرم راشکستی تادیگرهوس پروازبه سرم نزند،نمی دانم چرا؟

کافی بودبه من می گفتی نه !اگرپروازی بودمقصرتوبودی واگرتو نبودی من هم نیست می شدم.طوری بالم شکست که دیگرامیدپروازم نیست،مقصرتویی،تویی که گفتی با منی وپشت وپناهم درحالی که نبودی ،تنهامن رادل خوش می کردی .

دیگر دلم رابه که خوش کنم؟؟؟

|+| نوشته شده توسط بزدل در چهارشنبه دوم آبان 1386  |
 
 
بالا